بازتاب نفس صبحدمان

بازتاب نفس صبحدمان ePUB ✓
  • Hardcover
  • 1673 pages
  • بازتاب نفس صبحدمان
  • فریدون مشیری
  • Persian
  • 12 April 2017

About the Author: فریدون مشیری

Fereydoon Moshiri was one of the prominent contemporary Persian poets who versified in both modern and classic styles of the Persian poem He is best known as conciliator of classical Persian poetry at one side with the New Poetry initiated by Nima Yushij at the other side One of the major contributions بازتاب نفس eBook Ù بازتاب نفس Epub of Moshiri's poetry, is the broadening of the social and geographical scope of modern Persian.


بازتاب نفس صبحدمان❮Download❯ ➽ بازتاب نفس صبحدمان Author فریدون مشیری – Johndore.co.uk Best ePub, بازتاب نفس صبحدمان By فریدون مشیری This is very good and becomes the main topic to read, the readers are very takjup and always take inspiration from the contents Best ePub, بازتاب نفس صبحدمان By فریدون مشیری This is very good and becomes the main topic to read, the readers are very takjup and always take inspiration from the contents of the book بازتاب نفس صبحدمان, essay by فریدون مشیری Is now on our website and you can download it by بازتاب نفس eBook Ù register what are you waiting for? Please read and make a refission for you.

You may also like...

10 thoughts on “بازتاب نفس صبحدمان

  1. Ahmad Sharabiani says:

    Baztab-e Nafas-e Sobhdaman (Koliat-e Ashar 2 Volumes), Fereydoon Moshiri

    Fereydoon Moshiri (September 21, 1926 – October 24, 2000) was one of the prominent contemporary Persian poets who versified in both modern and classic styles of the Persian poem.

    The Alley By Fereydoon Moshiri
    On a moonlit night, once again
    Through the alley, I wandered, without you.
    My body, an eye gazing in search of you,
    My soul, a cup teeming with anticipation
    Of seeing you,
    Now, I became the mad lover, anew!
    Deep in my soul’s treasure-chest,
    A flower, your memory, gleaming.
    The garden of a thousand memories, smiling,
    The scent of a thousand memories, beaming.
    That night, I recalled,
    Through the alley, we wandered, side by side.
    Wings wide-open, in cherished solitude, soaring.
    For a time, by the brook, resting
    You, all the world’s secrets in your black eyes,
    I, by your glances, mesmerized.
    Clear skies, quiet night,
    Faith smiling, time tame,
    Moonlight, grapes pouring down into the water.
    Tree branches, fingers reaching up to the moon.
    The night, the meadow, flowers and rocks,
    Silently charmed by the nightingale’s song.
    Your words of warning, I recalled,
    Avoid this love!
    Behold this brook for a while!
    Water mirrors timid love.
    Today, you care for a glance of your lover,
    But, tomorrow, your heart will belong to another.
    Leave this town,
    Forget this love!
    How would I avoid this love,
    I do not know how, I said.
    How would I leave your side,
    I cannot now, nor ever, I said.
    That first day, my heart became a bird of desire.
    Like a dove, I perched on your roof,
    Rocks, you cast at me,
    I did not fly away.
    I did not fall apart.
    A prairie deer am I, you the hunter.
    Round your traps I wander and wander,
    For to be captured by you, to surrender.
    How would I avoid this love,
    I do not know how, I said.
    How would I leave your side,
    I cannot now, nor ever, I said.
    From a branch, a teardrop, falling,
    A bitter moan, an owl, flying,
    Tears in your eyes, gleaming,
    Moon, at your love, beaming.
    You fell silent, I recall.
    Covered by a blanket of gloom,
    I did not fly away.
    I did not fall apart.
    Many a night have passed in melancholy darkness.
    You have abandoned your tormented lover.
    You would not set foot in that alley again.
    Oh, but how, but how,
    Through the alley, I wandered, without you.
    Translated by Franak Moshiri

    تاریخ نخستین خوانش این نسخه: روز بیست و دوم ماه جولای سال 2002میلادی

    عنوان: بازتاب نفس صبحدمان - کلیات اشعار؛ شاعر: فریدون مشیری؛ تهران، نشر چشمه، جلد نخست 1380؛ جلد دوم 1381؛ در 1673ص و در دو جلد؛ شابک دوره 9643620158؛ چاپ ششم و هفتم هر دو جلد 1387؛ چاپ یازدهم 1390؛ موضوع شعر فارسی از شاعران ایرانی سده 20م

    کلیات اشعار فریدون مشیری در دو جلد، یا همان بازتاب نفس صبحدمان، 1380، نشر چشمه؛ در دفتر دیگری هم کاشته بودم این شعر کوچه را اینجا نیز مینشانم، همه این شعر را زمزمه میکنند

    کوچه
    بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
    شدم آن عاشق دیوانه که بودم

    در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
    باغ صد خاطره خندید
    عطر صد خاطره پیچید

    یادم آید که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
    پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
    تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
    من همه محو تماشای نگاهت
    آسمان صاف و شب آرام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشه ی ماه فروریخته در آب
    شاخه ها دست برآورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دل داده به آواز شباهنگ

    یادم آید: تو بمن گفتی: ازین عشق حذر کن
    لحظه ای چند بر این آب نظر کن
    آب، آئینه ی عشق گذران است
    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
    باش فردا، که دلت با دگران است
    تا فراموش کنی، چندی ازین شهر سفر کن

    با تو گفتنم: حذر از عشق؟ ندانم
    سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

    روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
    چون کبوتر لب بام تو نشستم
    تو بمن سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم
    باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم
    تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم
    سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم

    اشکی از شاخه فروریخت
    مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت
    اشک در چشم تو لرزید
    ماه بر عشق تو خندید

    یادم آید که دگر، از تو جوابی نشنیدم
    پای در دامن اندوه کشیدم
    نگسستم، نرمیدم

    رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم
    نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
    نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

    بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
    روانشاد فریدون مشیری

    ا. شربیانی

  2. Saman says:

    باز کن پنجرهها را که نسیم
    روز میلاد اقاقی ها را
    جشن میگیرد
    و بهار
    روی هر شاخه کنار هر برگ
    شمع روشن کرده است
    همه چلچله ها برگشتند
    و طراوت را فریاد زدند
    کوچه یکپارچه آواز شده است
    و درخت گیلاس
    هدیه جشن اقاقی ها را
    گل به دامن کرده ست
    باز کن پنجره ها را ای دوست
    هیچ یادت هست
    که زمین را عطشی وحشی سوخت
    برگ ها پژمردند
    تشنگی با جگر خک چه کرد
    هیچ یادت هست
    توی تاریکی شب های بلند
    سیلی سرما با تک چه کرد
    با سرو سینه گلهای سپید
    نیمه شب باد غضبنک چهکرد
    هیچ یادت هست
    حالیا معجزه باران را باور کن
    و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
    و محبت را در روح نسیم
    که در این کوچه تنگ
    با همین دست تهی
    روز میلاد اقاقی ها را
    جشن میگیرد
    خک جان یافته است
    تو چرا سنگ شدی
    تو چرا اینهمه دلتاگ شدی
    باز کن پنجره ها را
    و بهاران را
    باور کن


  3. Negar mehramiz says:


    بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
    شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


    در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
    باغ صد خاطره خندید
    عطر صد خاطره پیچید


    یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
    پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
    تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
    من همه محو تماشای نگاهت
    آسمان صاف و شب آرام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشه ماه فرو ریخته در آب
    شاخه ها دست برآورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دل داده به آواز شباهنگ


    یادم آید : تو بمن گفتی :
    ازین عشق حذر کن !
    لحظه ای چند بر این آب نظر کن
    آب ، آئینة عشق گذران است
    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
    باش فردا ، که دلت با دگران است
    تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


    با تو گفتنم :
    حذر از عشق ؟
    ندانم
    سفر از پیش تو ؟
    هرگز نتوانم
    روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
    چون کبوتر لب بام تو نشستم
    تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
    باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
    تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم
    سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


    اشکی از شاخه فرو ریخت
    مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
    اشک در چشم تو لرزید
    ماه بر عشق تو خندید


    یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
    پای در دامن اندوه کشیدم
    نگسستم ، نرمیدم


    رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
    نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
    نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
    بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

  4. Negar_nrz says:

    جاي مهتاب به تاريكي ِ شب ها تو بتاب
    من فداي تو بجاي همه گلها ، تو بخند

  5. Sina Iravanian says:

    اگزاز و دیازپامم

  6. Mhmd Mosawi says:

    حظر از عشق؟
    ندانم، سفر از پیش تو هرگز نتوانم..

  7. PaҰaM says:

    Great book in field of poetry written by Fereydoon Moshiri,the contemporary poet.He describes his feelings clearly and in such a lovely way that can attracts anyone.this book sparkles among his books like a star.

  8. Arsam says:

    kheyli dusesh daram

  9. Manizheh says:

    بیست ، فقط بخون