Viaje a Samarcanda: Vida y hazañas del gran Tamorlán

Viaje a Samarcanda: Vida y hazañas del gran Tamorlán
  • Paperback
  • 184 pages
  • Viaje a Samarcanda: Vida y hazañas del gran Tamorlán
  • Ruy González de Clavijo
  • Spanish
  • 03 January 2019
  • 9788496290266

About the Author: Ruy González de Clavijo

Ruy González de Clavijo was a Samarcanda: Vida PDF Castilian traveller and writer In Clavijo was the ambassador of Henry III of Castile to the court of Timur, founder and ruler of the Timurid Empire A diary of the journey, perhaps based on detailed notes kept while traveling, was later published in Spanish in Embajada a Tamorlán and in English in Narrative of the Embassy of Ruy Gonzalez de Clavi.


Viaje a Samarcanda: Vida y hazañas del gran Tamorlán«El gran Señor Tamurbec, habiendo muerto Samarcanda VidaPDF #202el Emperador, de Samarcanda y tomádose el Imperio, donde comenzó su señoría, según adelante oiréis, y habiendo después conquistado toda la tierra de Mogalia, que se contiene con este dicho Imperio y con tierra de la India menor otrosí habiendo conquistado toda tierra e Imperio de Orazania, que es un gran señorío, y habiendo conquistado y metido so su señorío tierra de Tagiguinia, con tierra y señorío de Viaje aMOBI #208una tierra, que es llamada Rey y habiendo otrosí conquistado y puesto so su señorío toda la Persia y Media con el Imperio de Tauris y de Soltania y otrosí habiendo conquistado tierra y señorío de Guilan con tierra de Darbante, y conquistado otrosí tierra de Armenia la menor y tierra de Arsinga y de Aseron y de Aunique, y puesto so su señorío el Imperio de Merdi y tierra de Curchistán, que se contiene a Samarcanda VidaePUB #9734en la dicha Armenia».

You may also like...

10 thoughts on “Viaje a Samarcanda: Vida y hazañas del gran Tamorlán

  1. peiman-mir5 rezakhani says:

    ‎دوستانِ گرانقدر، این کتاب سفرنامهٔ <کلاویخو> رئیس تشریفاتِ پادشاه اسپانیا <هانری> بوده است که رویدادها و اخباری را بیان کرده است که در مسیرِ سفرش از اسپانیا به سمرقندِ ایران، برایِ وی پیش آمده و دیده و یا شنیده است... کلاویخو این کتاب را در سالِ 1406 میلادی و 809 هجری، نگاشته است
    ‎زمانی که <تیمور لنگ> شهرِ آنقره (آنکارا) را گشود و بر عثمانی پیروز شد، برایِ پادشاه "کاستل" (اسپانیا) نامه و هدایایِ بسیار به همراهِ زنانِ مسیحی که در جنگ با عثمانیان به چنگ آورده بود را فرستاد... این هدایا و نامهٔ تیمور را سفیرِ وحشیانِ مغول <حاجی محمد> به اسپانیا رساند.... هانری در پاسخ به هدایا و نامهٔ دوستانهٔ تیمورِ لنگ، هدایایی ارزنده را به کلاویخو سپرد، تا او هدایا را به دستِ تیمور برساند... کلاویخو در این سفر تنها نبود به همراهِ <آلفونسو پائر> که کشیش بود و <گومز د سالارزا> که از صاحب منصبانِ ارتش بود اسپانیا را به هدفِ رسیدن به سمرقند ترک کردند و در مسیر سفیرانی از مصر نیز به آنها پیوستند... این سفرِ دشوار، چیزی نزدیک به 15 ماه به طول انجامید و در راه برگشت آنچنان سختی راه بر آنها فشار آورده بود که سالارزا را از دست داده و او دیده از جهان فروبست و کلاویخو بازهم 15 ماه در راه بود تا به اسپانیا رسید و حتی مدت 6 ماه نیز در تبریز ماندگار شد و دیده ها و شنیده ها در ایران را یادداشت نمود
    ‎کلاویخو زمانی نزدِ تیمور لنگ رسید که او 70 سال سن داشت و 8 زن نیز در کنارِ او همراه فرزندانشان زندگی میکردند
    ‎عزیزانم، با آنکه ممکن است این ریویو خسته کننده شود و به درازا بیانجامد، ولی برخی اخبارِ بیان شده در این کتاب را برای شما دوستانِ تاریخ دوست، مینویسم که بدون شک میتواند نکات تاریخی در خود داشته باشد... این اخبار را بطور چکیده در زیر می آورم
    --------------------------------------------
    ‎در ایران رسم چنین است که ما به هر شهر یا روستا که میرسیم، باید فوراً خوراک و میوه برای ما و همراهانمان بیاورند... رئیس یا کدخدای محل موظف است که پاسدارانی گسیل کند که شب و روز مراقب و نگهبانِ ما و اسبهای ما و لباس های ما باشند.. در صورتیکه امری غیرمترقب رخ میداد، ساکنان آن آبادی ناچار بودند ضرباتِ بی محابا و شدیدی که در آن هیچ رحم و شفقتی راه نداشت بر تنِ آنها فرود می آمد که سببِ شگفتی ما میشد.. آنکس که راهنمایِ ما بود، دنبال سرانِ شهر یا ده یا آن آبادی که در آن فرود آمده ایم میفرستاد و چون ایشان را بحضور راهنمایِ ما می آوردند، تا سخنی میگفتند بیدرنگ کتکی مفصل به عنوان چاشنی به آنها میزدند که تماشایی بود و میگفتند ارادهٔ تیمور بر این قرار گرفته است... زمانی که به یک آبادی میرسیدیم مأمور تاتار که که همراه ما بود سراغِ کدخدا یا رئیس را میگرفت.. برای پیدا کردن او به نخستین کسی که در خیابان بر میخوردند میگفتند که خانهٔ کدخدا را نشان بده و او را میگرفتند و مجبور میکردند.. ایرانیان دستاری به سر داشتند که با تاب دادنِ پارچه ای آن را ساخته و به سر میگذاشتند.. تاتار ها آن پارچه را از سر آنها برداشته و بر گردن آنها میانداختند ... مأمور تاتار سر او را به اسب خویش میبست و آن بدبخت نگون طالع را در کنار رکاب اسب وامیداشت که خانهٔ رئیس را به او نشان دهد و همواره ضربات لگد و مشت بر سر و روی او نثار میکرد.. تاتارها حتی با کدخدا نیز به خوبی رفتار نمیکردند.. به کدخدا ناسزا میگویند و تازیانه و چماق بر سر او میزنند تا آنچه نیازِ سفیران و مهمانها میباشد را بدست آورند
    *************************
    ‎شهرِ ارزنجان (ارزینگان) که در کنارِ رودِ فراتِ غربی قرار گرفته بود، هم مرز با عثمانی بود (اکنون از شهرهای ترکیه است) ... امیرِ ارزنجان <تاهارتن> نام داشت.. تاهارتن دژی پایدار و پابرجایی به نامِ "کاماگ" در اختیار داشت... سلطانِ مشهورِ عثمانی یعنی <بایزید> فرزندِ مراد، نامه ای برای تاهارتن نوشت و به او دستور داد تا آن دژ را به عثمانی ها واگذار کند... تاهارتن این دستور بایزید را نپذیرفت ... تاهارتن که از هجوم تیمور به ایران آگاه بود، شانسِ خود را آزمایش کرد و نامه ای به تیمور نوشت و از وی درخواست کرد تا در مقابلِ بایزید از وی پشتیبانی کند و در ازایِ اینکار، تاهارتن زیرِ فرمانِ تیمور قرار گرفته و قلمرو اش را در اختیارِ تیمور بگذارد...... تیمور نامهٔ او را خواند و بسیار پسندید، بنابراین نامه ای به بایزید نوشت و در نامه چنین گفت: ای بایزید، بدان که امیر تاهارتن دست نشانده و موردِ حمایتِ من میباشد. پس تو حق نداری به تاهارتن جسارت کرده و یا به سرزمینِ او و مرمانش دست اندازی کنی
    ‎بایزید نامهٔ تیمور را خواند و بسیار خشمگین شد و گفت: من برترین و قدرتمندترین سلطان جهان هستم، این مردکِ دیوانه به چه جرأت برای من نامه نوشته و گستاخانه سخن رانده است!! ... بایزید برای تیمور پیغام فرستاد که در هرجایی بگویی با تو نبرد کرده و حتی همسرت را نیز به بردگی و کنیزی با خود میبرم
    ‎تیمور پیغامِ بایزید را دریافت کرد و تصمیم گرفت تا قدرتش را به بایزید نشان دهد.. در آن زمان تیمور در شهرِ قراباغ در شمالِ غرب ایران اردو زده بود... از همانجا به شهرِ سیواس در ترکیه تاخت و آنجا را به تصرف خویش درآورد.. بایزید نیز دویست هزار سرباز تورک به آن سو روانه کرد.... تیمور به بزرگانِ شهر گفت: چنانچه برای من طلا و نقره بیاورید، قول میدهم که خون شما را نریزم.. بزرگانِ سیواس نیز به عهدِ تیمور اعتماد کرده و برای او طلا و نقرهٔ فراوان بردند... تیمور نیز بیرونِ شهر چاله های بزرگی کنده و به آنها گفت: من به شما قول دادم که خون شما را نریزم و همینکار را خواهم کرد.. پس شما را زنده به گور میکنم و بدون آنکه خونتان بریزد شما را به هلاکت میرسانم.. و همینکار را نیز انجام داد و سپس به درون شهر رفت و بسیار کشت و غارت کرد و شهر را ویران نمود و سپس از آنجا به سویِ سوریه و دمشق لشگرکشی کرد
    ‎فرزندِ بایزید، یعنی <سلیمان چلبی> با دویست هزار سرباز به آنجا رسید و شهر را ویرانه یافت و در انتظارِ آمدنِ پدرش بایزید نشست
    ‎تیمور در مسیرش با قومِ "آق قویونلوها" برخورد کرد و بسیاری از آنها کشت و 50هزار تن را به اسارت گرفت و با خود به دمشق برد... تیمور به دمشق رسید و آن شهر را نیز غارت کرد و بسیاری از مردمان را کُشت و هنرمندان و استادان و صنعتکارانِ دمشق و سوریه را به سمرقند تبعید کرد تا در آنجا کار کرده و سمرقند را آباد سازند
    ‎از سوی دیگر بایزید و فرزندش به تلافی کارِ تیمور، به ارزنجان و امیر تاهارتن هجوم برده و آن شهر را در اختیار گرفتند و حتی همسرِ تاهارتن را نیز به اسارت درآوردند.. ولی پس از مدتی آنجا را ترک کرده و به پایتخت بازگشتند
    ‎امپراتورِ قسطنطنیه <مانوئل> به تیمور نامه ای نوشت و گفت: چنانچه به تورکانِ عثمانی حمله کنید، من نیز با کشتی ها و سربازانم، شما را در این جنگ یاری خواهم کرد.. و حتی یونانیان نیز به تیمور قولِ همکاری دادند
    ‎تیمور به شهر آنقره (آنکارا) هجوم برد و در جنگی سخت توانست بایزید را شکست داده و او را به اسارت درآورد... تیمور با یزید را همچون حیوان در قفسی آهنین انداخت و آبروی نداشتهٔ او را از میان برد و پس از مدتی بایزید در همان قفس به هلاکت رسید
    ‎نکتهٔ جالب توجه آن بود که یونانیان و امپراتورِ قسطنطنیه به وعدهٔ خویش عمل نکرده و پیمان شکنی کردند... نه تنها تیمور را یاری نکردند، بلکه تورکان عثمانی را یاری رسانده و آنها را از چنگِ تیمور فراری دادند... از آن روز به بعد تیمورِ لنگ با یونانیان و مسیحیان به دشمنی پرداخت و از آنها کینه به دل گرفت
    -------------------------------------------
    ‎امیدوارم این ریویو برایِ شما خردگرایانِ اهلِ تاریخ، مفید بوده باشه
    ‎<پیروز باشید و ایرانی>

  2. César Lasso says:

    Excelente edición divulgativa de este relato de un viaje que fue admirable en las condiciones de la Edad Media. Su editor, Francisco López Estrada, firma un estudio introductorio de 74 páginas (bibliografía incluida) en que contextualiza la obra; y lo hace de forma bastante amena para el lego en la materia.

    El lenguaje medieval ha sido respetado para transmitirnos el sabor de la época. Apenas se homogeneízan las grafías de algunos topónimos, explicándose su correspondiente actual a pie de página, más la puntuación y acentuación.

    Una obra llena de sabor para quienes amamos la literatura de viajes y el estudio de las mal llamadas "Edades Oscuras".

    El tirón de orejas se lo daremos a la imprenta, porque en mi edición de 2005 se pasa de la pág. 132 a la 333 y 334, para después volver a la 135. He buscado cual indiana jones las páginas perdidas en el lugar de las verdaderas 333 y 334, pero ahí sólo estaban las susodichas, una vez más.

  3. yórgos says:

    χαρντκόρ ταξιδιωτική λογοτεχνία. με το δάχτυλο μόνιμα πάνω στον χάρτη ή τον κέρσορα πάνω στο γκουκλ έρθ. θα πει κανείς ότι είναι προτιμότερο να ταξιδεύεις από το να διαβάζεις ταξιδιωτική λογοτεχνία. θα συμφωνούσα μαζί του αν έβρισκα πτήση για σαμαρκάνδη του 15ου αιώνα.